درباره وبلاگ
بصیرت یعنی اینكه بدانیم شمری كه سر از امام حسین برید همان جانباز صفین است كه تا نرز شهادت پیش رفت.
امام خامنه‌ای


سلام آقا جان!

امیدوارم حالتان خوب باشد. آنقدرخوب که دشمنانتان از حسودی بمیرند و از ترس خواب بر چشمانشان حرام باشد. اگر از احوالات این سرباز کوچکتان خواستار باشید، خوبم.


دوستانم خیلی شلوغش میکنند. یعنی در برابر جانبازی هایی که مدافعان این آب و خاک کرده اند، شاهرگ و هنجره و روده و معده من عددی نیست که بخواهد ناز کند... هر چند که دکتر ها بگویند جراحی لازم دارد و خطرناک است و ممکن است چیزی از من نماند...

من نگران مسائل خطرناک تر هستم... من میترسم از ایمان چیزی نماند. آخر شنیده ام که پیامبر(ص) فرمودند: اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود، خداوند دعاهارا نمی شنود و بلا نازل میکند. من خواستم جلوی بلا را بگیرم.

اما اینجا بعضی ها میگویند کار بدی کرده ام. بعضی ها برای اینکه زورشان می آمد برای خرج بیمارستان کمک کنند میگفتند به تو چه ربطی داشت؟!! مملکت قانون و نیروی انتظامی دارد!

ولی آنشب اگر من جلو نمیرفتم، ناموس شیعه به تاراج میرفت و نیروی انتظامی خیلی دیر میرسید. شاید هم اصلا نمی رسید...

یک آقای ریشوی تسبیح بدست وقتی فهمید من چکار کرده ام گفت : پسرم تو چرا دخالت کردی؟ قطعا رهبر مملکت هم راضی نبود خودت را به خطر بنندازی!

من از دوستانم خواهش کردم که از او برای خرج بیمارستان کمک نگیرند، ولی این سوال در ذهنم بوجود آمد که آقاجان واقعا شما راضی نیستید؟؟ آخر خودتان فرمودید امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز شب واجب است.

آقاجان!

بخدا دردهایی که میکشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت نمیکند. مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و نهی از منکر تشریح نفرمودید؟

مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟

یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی‌گری دارند حرف شما را نمی فهمند؟؟؟ یعنی شما اینقدر بین ما غریب هستید؟؟؟

رهبرم!

جان من و هزاران چون من فدای غربتت. بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم میشود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ مینشینید.

آقا جان!

من و هزاران من در برابر درد های شما ساکت نمیشینیم و اگر بارها شاهرگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد بازهم نمیگذاریم رگ غیرت و ایمان در کوچه های شهرمان بخشکد.

بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت

سر خمَ می سلامت شکند اگر سبویی

حتی اگر شیطان هم مقابل اسراییل بایستد ما با شیطان همکاری خواهیم کرد...



حاج قاسم و فرزند یکی از شهدای مدافعان حرم...






























































مرگ بر تازیانه ها...
تازیانه های بی امان...
به گرده های بی گناه بردگان...
مرگ بر مرگ ناگهانی صد هزار زندگی در یکی دو ثانیه...
با سقوط علم از آسمان...
مرگ بر کشتن جوانه ها...
مرگ بر انتشار سم در زلال رودخانه ها...
مرگ بر فصاحت دروغ...
مرگ بر بوق های بوق...
مرگ بر سیم های خاردار و کشتزار های مین...
مرگ بر گور های دسته جمعی و بند های انفرادی زمین...
مرگ بر بریدن نفس...
مرگ بر قفس...
مرگ بر شکوه خار و خس...
مرگ بر هوس...
مرگ بر حقوق بی بشر...
مرگ بر تبر...
مرگ بر شراره های شر...
مرگ بر سفارت شنود...
مرگ بر کودتای دود...
زنده باد زندگی او...
زنده باد زندگی من...
تو،ما...
یک کلام...
مرگ بر آمریکا...
مرگ بر ابولهب...
مرگ بر یزید و شمر و ابن سعد...
مرگ بر زاده زیاده زیاد...
بگو بلند...
بیش باد...
مرگ بر قطعنامه های بستن فرات...
قحط آب...
مرگ بر تیر مانده بر گلوی کودک رباب...
مرگ بر قتل خنده های روشن علی رضا...
مرگ بر گلوله ای خط کشید روی خاطرات آرمیتا...
یک کلام...
مرگ بر آمریکا...

دارد می رود...
چه کسی؟؟؟
چه چیزی؟؟؟
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت        که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
گل سر سبد ماه های سال دارد می رود...
آن اوایل که آمده بود همه اش فکر می کردم که چگونه باید این 30 روز را بگذرانم؟
اما تا چشم به هم زدم دیدم که گل آمد از این راه و به زودی از آن خواهد شد
پس غنیمت شمریدش صبحت...










کامران نجف زاده
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران


دیشب باید این شعر رو میذاشتم...
یه امشب رو به مسجد نرو بابا
میگیرن آخر از من تو رو بابا
با این که بی تابم تو خیلی آرومی
آخه تو این دنیا چقد تو مظلومی
ولی رفت...
بابام رفت...
رفت آنکه نباید می رفت...
رفت و رفت و رفت...
مگر نمی گویند هر آمدنی برگشتنی دارد...
پس چرا وقتی بابایمان به مسجد رفت رفت دیگر برنگشت...
یا اگر برگشت چرا خونین...
مگر به میدان جنگ رفته بود...
آخر به ما گفت به مسجد میروم...
پدر تا به حال دروف نگفته پس این بار هم دروغ نگفت...
پس چرا اینگونه برگشت...
پس چرا خونین و زخمی...


عقربه به سمت کدام عدد می چرخد؟؟؟

نمی دانم...
ای کاش نمی شد...
یا...
اگر هم می شد،نمی گفتند...
یا....
اگر هم می شد و می گفتند،نمی شنیدم...
نمی دانم...
نمی دانم چه حکمتی دارد؟؟؟
شد و گفتند و شنیدم که...
که مردی بود که دنیا با همه بزرگیش برایش زندانی بیش نبود...
شد و گفتند و شنیدم که...
صبری داشت که ایوب مات و مبهوت...
هر کجا می رفت فکر معشوقش بود،خیلی عاشق بود...
عاشق زیباترین و قدرتمند ترین و ثروتمند ترین...
شد و گفتند و شنیدم که...
به زندان افکندنش...
نمی دانم...
نمی دانم چرا...
بایّ ذنب...
به جرم نمرده قریب به 14 سال در زندان بود...
شد و گفتند و شنیدم که...
چند بار زندانش را عوض کردند...
ولی زندان زندان است چه فرقی می کند؟؟؟
شد و گفتند و شنیدم که...
در آخرین زتدان مثل قبل نبود...
دیگر به معشوق حرف های عاشقانه قبلی را نمیزد...
نمی دانم...
نمی دانم چرا...
دیگر عاشقش نبود؟؟؟
نه...
نه باور نمی کنم...
در عاشقی شهره عام و خاص بود...
نه...
دلیلی دیگر دارد...
شد و گفتند و شنیدم که...
که از بس شکنجه اش کردند...
آخر به کدام گناه...
به گناه عاشقی؟؟؟
بایّ  ذنب
از بس شکنجه اش کردند به معشوقش می گفت...
می گفت مرگ مرا برسان...
نمی دانم...
نمی دانم با وی چه کردند...
جنازه را که از زندان بیرون آوردند مانده بود...
مانده بود تنها پوست و استخوان...
هیکلش ورزش کاری بود...
نمی دانم...
نمی دانم با وی چه کردند...
تشییع کنندگان از سنگینی تابوت در عذاب بودن و حیرت...
آخر برای چه...
برای چه این قدر سنگین است؟؟؟
دیدند...
دیدند و گفتند و شنیدم که...
که سنگینی تابوت به خاطر قل و زنجیری بود که گردن و سر و پا هایش بسته بوند...
نمی دانم...
نمی دانم چرا...
آخر او که قصد فرار نداشت،توان فرارا را هم نداشت...
بگذریم که گذشتند...
او...
او کسی نبود جز...
حضرت جوادالایمه

دارد می آید...
دارد می آید آن روزی که مرغان بر سر راه کسی رفتند تا بیرون نرود از در کسی که در همه چیز است در دنیا...
به دنیا نیازی نداشت ولی دنیا به او بیش از هر آنچه که فکر می کرد نیاز داشت...
اسالونی قبل ان تفقدونی.بپرسید از من بپرسید قبل از این که مرا از دست بدهید...
ولی مرغان کار ساز نبودند و رفت آنکه نباید می رفت...
مستقیم رفت به سمت رستگاری...
فزت و رب الکعبه.رستگار شدم به خدای کعبه...
کسی او را رستگار کرد که می گفت...
که می گفت...
من؟؟؟من شمارا به قتل می رسانم؟؟؟من امیر المونین را به قتل می رسانم؟؟؟خدا مرگ مرا برساند...
ولی نمی دانست اجل به حرف دنیا نمی کند...
نوبتی هم که باشد نوبت او بود...
همان که تا اجل هم نمی دانست که چه کسی است که کودکان کوفه را از دست او فراری می دهد...
دارد می آید...
نمی دانم...
دارد می رود...
نمی دانم...
دارند می برندش...
نمی دانم...
ولی همین را می دانم که قرار است یتیم شویم...
اگر شما بودید چه می کردید...
اگر میدانستید که تا 3/سه روز دیگر قرار است یتیم شوید چه می کردید؟؟؟
حالا هم دیر نشده...
بسم الله...
از همین الآن شروع کنید...
یا علی مدد...








































































حمید رسایی نماینده مردم تهران گفت به خاطرعملکرد سلیقه ای و خلاف صریح هیات رییسه مجلس در نحوی اعلام وصول سوالات نمایندگان از وزرا و استیضاح
آن ها 100نفر از نمایندگان به کمیسیون اصل 90 و آیین نامه داخلی مجلس شکایت کردند تا در کمیسیون بررسی شود.



تعداد صفحات : 177

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |